محمد بن حسين البيهقي
463
تاريخ بيهقى ( فارسي )
اين باد از حضرت آمده است 1 ، بارى يكچند پوشيده بايست داشت تا آنگاه كه خوارزمشاهى به تو رسيدى . قائد گفت : به تو خوارزمشاهى نيايد 2 . و برخاست تا برود . احمد گفت : بگيريد اين سگ را ؛ قائد گفت كه همانا مرا نتوانى گرفت . احمد دست بر دست زد و گفت : دهيد 3 . مردى دويست ، چنان كه ساخته بودند 4 ، پيدا آمدند و قائد به ميان سراى رسيده بود و شمشير و ناچخ 5 و تير اندر نهادند و وى را تباه كردند و رسنى در پاى او بستند و گرد شهر بگردانيدند . و سرايش فروكوفتند 6 و پسرش را با دبيرش بازداشتند . و مرا تكلّفى كردند 7 تا نامه نبشتم بر نسختى كه كردند ، چنان كه خوانده آمده است . و ديگر روز از دبيرش ملطّفه خواستند كه گفتند : از حضرت آمده است . منكر شد كه « قائد چيزى به دو نداده است . » خانه و كاغذهاى قائد نگاه كردند ، هيچ ملطّفه نيافتند . دبير را مطالبت سخت كردند ، مقرّ 8 آمد و ملطّفه بديشان داد . بستدند و ننمودند 9 و گفتند پنهان كردند ، چنان كه كسى بر آن واقف نگشت . و خوارزمشاه سه روز بار نداد و با احمد خالى داشت 10 . روز چهارم آدينه بار دادند بر آن جمله كه هر روز بودى بلكه با حشمتى و تكلّفى ديگر گونه . و وقت نماز خطبه بر رسم رفته كردند . و هيچچيز اظهار نمىكنند كه بعصيان ماند . امّا مرا بر هيچ حال واقف نمىدارند مگر كار رسمى 11 . و غلامان و ستوران زيادت افزون از عادت خريدن گرفتند 12 . و هر چه من پس ازين نويسم بمراد و املاء ايشان باشد ، بر آن هيچ اعتماد نبايد كرد ، كه كار من با سيّاحان و قاصدان پوشيده افتاد ، و بيم جان است و اللّه ولىّ الكفاية 13 . من اين پيغام را نسخت كردم و بدرگاه بردم . و امير بخواند و نيك از جاى بشد و گفت : اين را مهر بايد كرد 14 تا فردا كه خواجه بيايد ، همچنان كردم . و ديگر روز چون بار بگسست ، خالى كرد با خواجهء بزرگ و با من . چون خواجه نامهء [ نايب ] بريد و نسخت پيغام بخواند ، گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، كار ناانديشيده 15 را عاقبت چنين باشد . دل از آلتونتاش بر بايد داشت كه ما را از وى نيز 16 چيزى نيايد و كاشكى فسادى تولّد نكندى 17 ، بدانكه با على تگين 18 يكى شود ، كه به يكديگر نزديكاند ، و شرّى بزرگ بپاىكند . من گفتم : نه 19 همانا كه او اين كند ، و